لبخندها پیر شده اند / می گریند ... / می گریند ...
أَلَيْسَ اللَّهُ بِكَافٍ عَبْدَهُ
؟! (زمر / 36)و
قضایت نمی گذارم / اذان فـ ـاصـ ـلـ ـه که آخر گرفت / سر وقت می خوانم ات . . .
که ما را چون ولگردان نظاره میکرد
آفتاب و باران را از ما دریغ میکرد
پس به چراغهای مانده در خزان بیانتها پناه میبردیم.
* احمدرضا احمدی
تقدیر
نانوشتهترین وهم آفرینش است
این را از تکهای آهن آموختم
خمپارهای
که هرگز عمل نکرد.
(علیرضا راهب ـ یک استکان عرق چهلگیاه)
یکی از اعجازای موسیقی اینه که بعضی وقتا حتی اگه ترانه ی اونو هم متوجه نشی باز هم بصورت حیرت آوری روح و روانتو با یه ریتمِ آرامش دهنده ای می رقصونه.
آلبوم "کووات" یکی از این موسیقی هاس؛با هنرنمایی محسن میرزاده و یلدا عباسی. این آلبوم به زبانِ "کُرمانجی"ِ!
کُرمانجی ها, کُردای شمال خراسان هستن که از زمان شاه اسماعیل اول تا شاه عباس صفوی از مناطق شمال غربی ایران به بخشای شمال شرقی کشور کوچونده شدن, تا در برابر یورشای بی امان ازبکان و ترکمنان به ایران پاسدران مرزای کشور باشن.
این آلبوم رو از سایت "کووات" می تونین دانلود کنین و گوش بدین (لینکشُ آخر متن گذاشتم)، شاید شما برعکسِ من اصلن ازش خوشتون نیاد اما به شنیدنش می ارزه.
من آهنگِ شماره 1 (لِ یاره) و آهنگِ شماره 3 (عزیز جان) رو خیلی دوس دارم.
اگه حوصله ندارین کلّ آلبوم رو دانلود کنین، بد نیس فقط این دو آهنگُ دانلود کنین و لذت ببرین.
اینم لینک وبلاگِ موسیقی کرمانجی خراسان که آهنگای آلبوم کووات رو می تونین از قسمت "دانلود آهنگ ها" دانلود کنین (آهنگِ 1 تا 7):
پ.ن1: کووات: باد ملایم، نسیم
پ.ن2: کوات، در همه زمینه ها ساختارشکنی
کرده است و در عین حال پختکی و اصالت کرمانجی را در خود دارد. از ریتم
اجرا، صدای خواننده، ترانه و نحوه گردش نغمات گرفته تا ترکیب سازهای مختلف.
کوات بر خلاف نامش طوفان است، طوفانی در موسیقی کرمانجی خراسان. آن ر...ا
می توان ثمره تلاش تمام اهالی موسیقی کرمانجی در چند سال گذشته دانست.
آهنگهای کوات هر چند کلامی کرمانجی دارند اما موسیقی آن برگرفته از
فرهنگهای مختلف است و ماهیت آهنگها گاه به سوی شرق خراسان و هرات میرود.
"مهندس مهدی رودکی"
از آسمان : برف ریخت ... هواپیما ریخت ... جان ریخت ...
به راستی که از تولد تا مرگ، پرتاب سنگی از دست کودکی به جای نامعلوم است که دلایل و عواقبش بر سنگزننده و خورنده هیچ روشن نیست.
عباس معروفی؛ از رمان "ذوبشده"
احساس میکنم
در بدترین دقایقِ این شامِ مرگزای
چندین هزار چشمهی خورشید
در دلم
میجوشد از یقین؛
احساس میکنم
در هر کنار و گوشهی این شورهزارِ یأس
چندین هزار جنگلِ شاداب
ناگهان
میروید از زمین.
□
آه ای یقینِ گمشده، ای ماهیِ گریز
در برکههای آینه لغزیده توبهتو!
من آبگیرِ صافیام، اینک! به سِحرِ عشق؛
از برکههای آینه راهی به من بجو!
□
من فکر میکنم
هرگز نبوده
دستِ من
این سان بزرگ و شاد:
احساس میکنم
در چشمِ من
به آبشرِ اشکِ سُرخگون
خورشیدِ بیغروبِ سرودی کشد نفس؛
احساس میکنم
در هر رگم
به هر تپشِ قلبِ من
کنون
بیدارباشِ قافلهیی میزند جرس.
□

آمد شبی برهنهام از در
چو روحِ آب
در سینهاش دو ماهی و در دستش آینه
گیسویِ خیسِ او خزهبو، چون خزه بههم.
من بانگ برکشیدم از آستانِ یأس:
«ــ آه ای یقینِ یافته، بازت نمینهم!»
تو به دنیا آمدی تا زندگی نمیرد!
پ.ن۱: تولدت رو به خودم و خودت تبریک می گم. و از خودم و خودت عذر می خوام که دیگه هیییچی نمی تونم بنویسم، حتی یه تبریک تولد.
پ.ن۲: اما . . .
مرگ دیگر اتفاق سرزدهای نیست
وقتی تابوتهای آهنی
هر بار مرا از تو
تا مهرآباد
تشییع میکنند
پیش از تو
صحرای آتاکاما
با تو
قصر شاهزادگان لندن
و حالا که از رفتن میگویی
سیل پاکستان جاریست
در قلب کوچک و غمگینام
بهار را که ارتودنسی کرده ای
لااقل دکمه های تابستان را باز بگذار
اين روزا ديوار يه خونهي قديميام كه مهتابيِ سوختَهم بدجور دلش جنگولك يه مارمولك بازيگوشو ميخواد!
گرگهای وحشیات
آنقدر پلنگ
شدهاند
که با لباسهای شخصی خود
به غارت گله بروند؛
بیچاره برههای شریف!

سوگواران را مجال بازدید و دید نیست / بازگرد ای عید از زندان که ما را عید نیست «فرخی یزدی»
گر تو سبزی سبزم، گر تو شادی شادم
من ز شیرینی تو فرهادم
وطنم!ایرانم! عید آن روز مبارک بادم
که تو آبادی و من آزادم
«...»
***
به بزرگمردان و شیرزنان وارسته و آزاده ی گمنامی که زندان، تاوان "انسان" بودنشان است:
همین روزها
سینهی سرد و سیاه و سوخته و سنگینام را
که مثل سنگ و سبو شکستهاست
از سفرهی هفتسینی که نچیدهایم
برمیدارم
و جفت آن ماهی دلتنگ سرخ میشوم!
فقط
نگاه آدمیام را
پشت آن اقیانوس کوچک شیشهای
برای وقتی که بیایی
جا میگذارم
پ.ن: یک گل بهار نیست / صد گل بهار نیست / حتی هزار باغ پر از گل بهار نیست / وقتی پرندهها همه خونینبال / وقتی ترانهها همه اشکآلود / وقتی ستارهها همه خاموشاند... (فریدون مشیری)
دیرست گالیا!
هنگام بوسه و غزل عاشقانه نیست
هرچیز رنگ آتش و خون دارد این زمان
هنگامهی رهایی لب ها و دست هاست
این فرش هفترنگ که پامال رقص توست
از خون و زندگانی انسان گرفته رنگ . . .
"هوشنگ ابتهاج"